تبلیغات My writes
پیرو خط خزونم
میون این همه تقویم
آخرین جرعه ی بادم
تو بیابونای تحریم
***
بین نقشای یه تابوت
قطره قطره خود مرگم
صاعقه فصل عبوره
خوشه ی مست تگرگم
***
ساعت صفر قطارم
که علم دار یه رویاس
پر هیچم ، پر پوچم
مث انعکاس الماس
***
تازگی معجزه کرده
من خدا رو می فروشم
وسط شهر گوزنا
هنوزم ترانه پوشم

آفتاب بی خیال
دختران پاپتی
دردهای مشترک
عشق های ساعتی
***
چشم های سرمه ای
شعر های بی خدا
شهر : شهر ابتذال
شهر آتش خانه ها
***
خاک را ویران کنیم
خاک بی وجدان شده
سمبل وحشی شدن
خواندن قرآن شده
***
روزها را بشکنیم
نور دیگر نور نیست
شارش خون درخت
مژده ی ساتور نیست

مرا با عشق جمع برداری نکن
من بی جهت تر از آنم که احساس شوم ...

خدا که گریه می کنه
ستاره منفجر می شه
زمین به لرزه در می یاد
رودخونه هم کدر می شه
***
خدا که گریه می کنه
ترانه ها غزل می شن
فرشته ها میان پایین
به آدما خبر می دن
***
فرشته ها می گن که شب
داره می یاد به سمت ما
ثانیه زندونی می شه
تمومه دوره ی بقا
***
تمومه کار خوب و بد
تمومه آب و خاک و نور
همه جهان با آدماش
می شن یه جسم بی شعور

برادران و خواهران
به این حقیر
که قصه های سربی اش ترانه شد
نشان دهید :
خمیر بودنی ،
لطیفه گفتنی
و آتشی که از زمان نبوده است .
و شب که ناله می زند
( و شمر ضال و پست )
به حق که خرده ای بر آن نبوده است .

ببین تو این خرابه هم
آدمکا زیاد شدن
ستاره ها شکستن و
کلاغا باسواد شدن

تیتر روزنامه ی امروزو ببین :
یه پسر جون داده لای آشغالا
یه پسر که اسمشو نمی دونن
ولی می دونن که گشنه بود شبا
***
یه پسر که آخر قصه ی شهر
می فروخته گل زشتی به همه
ولی حالا توی زندون بهشت
تا ابد مشغول بازی کردنه

گذر کن در من از من
تا من از تو
زندگی باشم .
من از تو خاک باشم
آب باشم
غرق در آکندگی باشم
و اکنون زرد ،
شاید سبز ،
شاید هم ...
اسیر درد سرخ بندگی باشم

یکی بود ، فقط یکی بود :
اون خدا بود
قصه از قافیه انگاری جدا بود
نه ترانه مال ما بود
نه ستاره
نه خدا ...
خدا برای مردم بی سر و پا بود !

اینجا هوای خوش
پیدا نمی شود
فکر و خیال ما
زیبا نمی شود
***
وامانده ایم و سرد
خشکیده در بهار
زخمی که می کشد :
تکرار روزگار
***
می ترسد این سخن
از نامه های خواب
می جوید این ضمیر
آوازه های ناب
***
دنیای بی غبار
شد آرزوی من
ای کشتی غریب
حرفی دگر بزن !

شعرای جهان همیشه دم از شهری می زدند که رنگی دگر داشت و نیکی در آن تنفس می شد . در ادبیات خودمان زیاد است از این مدینه های فاضله که « پشت دریا شهریست » های متعددی را از دیدگاه شعرای ما بوجود آورده . حال بر آن شدم مدینه ی فاضله ی خود را که « خرابه آباد » نام دارد توصیف کنم . شهر من شهر رویایی نیست ، شهری است که قرار بود رویایی باشد و ما آنرا فدای حیوانیت خود کردیم ! این دیار حقیقتی است که با آن زندگی می کنیم .
***********************************
حکایت ای قوم
بس ناجوانمردانه سرد است و
آگاهان می دانند :
حرف مرد یکی است .
اینجا
چشم ها همیشه باز
و چه بسته می نماید
و چه سرد ...
اینجا
ستاره ها دعوا می کنند
شاید شهابی سقوط کند ،
تمام شود
و دیگر هیچ ...
اینجا
آب می دهند به بز
ترانه می سراید برای علف
و عاشق و زاهد
در یک صف نماز می خوانند .
اینجا
سوال ، بی سوال
( و شاید جواب ، بی جواب ) ،
طوطی ها خنجری دارند
به نام قلم
و سخن درویشان تغییر نمی کند
همان است که بود .
اینجا
آرامگاه ابدی نور و خاک است
و می گویند :
نور و خاک دوباره متولد می شوند
و داستان دوباره آغاز می گردد ...
روز از نو ، روزی از نو !

من افتاده تو چنگال درختا
نمی تونم گریه باشم
من بی رحم پلید که سایه دارم
نمی تونم سایه باشم
آره من هیـچم و بارون
به محبت منو فهمید
آره بی وسوسه ، بی حوصله بارید

ساعت صفر به مهمانی سهراب آمد
دل بی حوصله ام که شب فراموشش شد
ناجوانمرد نشد ، به انتها رفت که شعر
شب او به غم نشاند و گرم آغوشش شد
***
بازی سرسره را به آسمان داد که هیچ
در هیاهو سرکی به حوض پر عرفان زد
ناز سهراب که دل محو تعابیرش شد
قلمی داد به من ، دست به این عصیان زد !

گنه کردم
گنه کردم ...
چه بی دردم
چه خوشحالم
مبین حالم
گنه کارم !
تو می دانی ( خدایا ) حال ما را
تو می گویی همه احوال ما را
منم دیوانه ای اَر تو
بخواهی بهترینم من
گنه کردم
گنه کارم
مبین حالم
گنه کارم !

شهر ما شهر اقاقیها بود
خانه ها زیبا بود
و در این زیبایی
شهر مسجد هم داشت !
قصه تکراری شد :
دل ما آبی بود
سنبل بی باری شد ...
دردهای گل میخک به بلندای زمان زرد شدند
شاه : یک روبه زشت
نوکران مرد شدند
شهر از رنگ عدم ویران شد
ویران تر
بی دردی ، جامه ی خاکستری مردم بی ایمان تر
آری
این شهر دگر شهر نبود !
یک کابوس...
یک سلول ...
شاید هیچ ....
شهر از دشت عدم تا دم دروازه ی رنگ ، به سیاهی تر شد
روز افتاد به چاه
قمر آزادی ، آذر شد !

ما همه بازیچه ی دستای نامرئی شدیم
برده ی اندیشه های ناگزیر کی شدیم ؟
***
از چه ارگانی برای ما هدف تنظیم شد ؟
سهم ما از زندگی خاموشی تقویم شد
***
ما همه سرباز جنگ گرگ و روباهیم و بس
خشم ما زندونی سلول تکرار عبس
***
می زنه خنجر به زخم برده این شبهای سرد
زندگی ، سرگیجه ای در برهه ی دنیای سرد !

باز می بینم کسی در راه می میرد
و نوری از سیاهی وهم می گیرد
و باران قصه می گوید
که اینجا شهر ساعت هاست ،
و احساس غریب من
اسیر درد عادت هاست .

الهام می شود گاهی به من
خرده ای از آن بالا ها
گاهی خدا قهر می کند با من و
شاید با همه آدمها
و دلش آشتی می خواهند
و عشق ...
و شعر :
تنها نقطه اتصال
و نور :
تنها هدیه ی ماندگار !

ببین ننگ و دین چگونه پیوند خوردند
ببین چگونه عابروی علی را بردند
همانهایی که اصحاب اصیل نبی بودند
ببین چه آسان دل بچه هایش آزردند
***
ببین بی رحمی کوچه های شهر اجداد را
ببین پـرنــده هـای خونـیـن آزاد را
سری که به روی نیزه ها لبخند می زند
ببین نفرین نمیکند این خرابه آباد را

ببین رنگ پلیدی ها سفیدی شد
و باران هم اسیدی شد
دگر قرآن به روی نیزه ها آمد *
خدا داند
چه باید کرد !
....................................................
* : می گویند وای به روزی که تباهی جامه ی حقیقت بپوشد و وای بر قومی که مردمانش پیرو جاهلیت دین مابانه باشند .

باز انسان
با ترانه ... !
توی جنگلهای ویران
نور ، امید ، از سر رود
می پرد احساس ایمان
خاک ، آبی ، سرد ، روشن
نغمه ی بازی که رقصید
در پس این روز غمگین
آسمان شو :
جای خورشید !

من گاه و بی گاه به تو فکر می کنم
من خواه ناخواه به تو فکر می کنم
من فکر می کنم دستت را داده ای به من
من می بوسمت و آنگاه به تو فکر می کنم
***
من عشق می کنم با یاد حرف های تو
من حرف می زنم با عمق دردهای تو
من حس می کنمت ، می بینتم عزیز
من درک می کنم پژمردن گلبرگهای تو
***
( ادامه دارد ... اما سر نباید گفت ! )

شعر ، قافیه نیست
شعر یک بوسه ی نرم
از لب سربی یک کودک بی حوصله است
شعر ، قافیه نیست

قسم
به باطن سپید خاک
امروز من
خالی تر از هیچ ام !

زانو بزن تقدیر
من مرد بی دردم
زانو بزن کوچه
من عابری سردم
***
زانو بزن ای نور
من تا ابد کورم
زانو بزن آدم
من از خدا دورم
***
زانو بزن اتمام
من خط پایانم
زانو بزن شیطان
من شرم انسانم
***
زانو بزن ای کوه
من منجی بادم
زانو بزن دیوار
من روح آزادم

از قله های درد
آید صدای شعر
من بی نصیبم از
حال و هوای شعر
***
من غرق در خیال
او مانده در کویر
او شاعری سپید
من در خودم اسیر
***
من بی ترانه ام
جا مانده از بهار
من ساکتم هنوز
او نبض روزگار
***
از بیت آخرین
بشنو حکایتم
من بی لیاقتم
من بی لیاقتم

این قلم امید من بوده هنوزم هست
شعله ی تردید من بوده هنوزم هست
لحظه ی نالیدن جوهر به روی برگ
ساعت تمجید من بوده هنوزم هست
***
بودنم مرز عدم بوده هنوزم هست
خالق من این قلم بوده هنوزم هست
مرگ و دل کندن از احساس قلم در مشت
تعنه ی بی جای غم بوده هنوزم هست

سازها بشکسته اند
نوبت خواندن شده
رفتنی در کار نیست
قصه ی ماندن شده
***
ماندن و گفتن ز راه
ماندن و رفتن به نور
یا که گفتن بایدت
یا که خفتن جای گور

اگر وجود داری ، با من بخوان
وگر وجودی نیست ؛
با من بمان !

گاهی اوقات صدای جیرجیرکها الها بخش است
( ما که از همه چیز محرومیم )
***
صدای جیرجیرکا رو می شنوم
انگاری برای ما داد می زنن
تو سیاهیای شهر مرمری
حرف انکارو چه آزاد می زنن
***
شده از عمق دل برگای سبز
یا که از سقف درخت بی خیال
می گن از شلوغیای شهر تو
یا که از خلوت حرفای محال
***
یاد مردمای بی ریا بخیر
که همه دم از رهایی می زدن
ولی حیف مثل همین جیرجیرکا
آخرش طرح جدایی می زدن
***
یاد آدمای بی نقش و نگار
که از این دردا جدا شدن بخیر
یاد جیرجیرکای باغ خدا
که همه مال خدا شدن بخیر

اشتباهم اینجاست
که هنوزم که هنوز
قصه ی قافیه و شعر و شراب و شه و شور
می زند بر سر من
حال که من بی کس و دور
قافیه ؛
از سر من دست بکش
- ثانیه ها نامردند
می روند و من اسیرم به خیالی آرام
قصه پر پایان باد
که بمی رد اوهام
همپیمان ؛
با من باش
آری من قافیه را می گردم
اما حیف
ننوشتند خدا می خواهد
به منی در تکرار
ندهد قافیه را
ندهد با اصرار

اکنون که بستنی درون دست من جرقه می زند
به یاد مادری که میدهد به بچه اش عبس
به جای شیر و نان و پسته و خوراک
افتادم
به یاد کودکی که می رود
بسوی آنکسی که می خورد هلو
و می کند حوس
که ای خدا : منم هلوی آبدار آن نفر
می خواهم
ولی چه می شود در این عبور پست
برای مردمان قصه کرد ؟

ای خدا
داری صدای برده ای کز عمق شب خواند تو را
ای خدا ، من هستم آن تنهاترین
نامه ی دارم برایت
محتوایش این زمین
ننگ و کفر و جنگ و وحش و اشک و خون
کار انسانها : جنون !
پس کجایی ؟
پس کجایی ؟
تا به کی باید بمانم تا سری اینجا بیایی
پس مروت مال کیست ؟
رحمت جانانه چیست ؟
تا به کی تصویر های نا به جور قصه ی شهر شلوغ
می رود در ذهن بی تاب زمان
ای خدا
پس کو ضمانت هایمان ؟
آری ، بیا
قهری ؟ چرا ؟
با نماز مردم بی دین چرا قهری ؟
چرا با تعنه ی شیرین
چرا قهری ؟
ولی ...
آری که تو با خنده ی ناپاک نامردان چنان قهری
که آسان می شود قید تو را
از ریشه بر هم زد
خدایا آشتی !
اینبار
نباید در پس انکار ماتم زد
خدایا باز هم می خوانمت
من هستم :
آن برده !
بگویم بی پس و پرده
که من می خواهمت باز آیی از بالا
بیایی پیش ما ، اینجا
بیایی پیش ما
اینجا

آغاز بی آغاز من
حرفی بزن ، حرفی بزن
ای ماجرا در خشت تو
لب باز کن بهر سخن
ای دل تو فردا رو بگوی
جا پای صحبت ها گذار
آغاز من پایان چرا
غم نامه را تنها گذار

ما از هم دوریم
شاید هم دورتر
نمی دانم چرا تقدیر می خواهد
ما مزه ی خدا را نچشیم
هر بغض
هر قهقهه
و هر آرزو
یک دانه است از یک انگور
که ما از حس آن دوریم
شاید هم دورتر
نمی دانم چرا تقدیر می خواهد
ما مزه ی خدا و انگور را نچشیم

تو خدا رو می فروشی
به تن عشق و ترانه
به غرور سنگ و خورشید
چه نیازی به بهانه
***
تو خدا رو می فروشی
به سلام زشت سایه
به نماز داغ شیطان
اینه آخرین گلایه :
***
آره حس عطر بارون
واسه ما فقط سرابه
شایدم تو راه آبی
جای پای ما خرابه

شاید از تغییرات وبلاگ تعجب کرده باشید . در توضیح این مسئله می توانم بگویم که این تغییرات حاصل تغییراتی در افکار من و تحول در دید من نسبت به برخی مسائل است .
توضیح در مورد این تغییر فکر کمی دشوار و البته ( به نظر من ) بی فایده می باشد ! پس برای آن دسته از بازدیدکنندگان که در مورد طرز فکر جدید من سوال برایشان بوجود آمده به گفتن یک جمله بسنده می کنم :

اول قصمونه تو می خوای به آخر برسه
می گی برو آخه چطور دلم به باور برسه
که شبنشینی های من با تو تموم می شه یه روز
تمومه حرفهایی که گفتیم و به یادمه هنوز
می گی برو ولی نمی شه دل برید از اون چشات
بازم اگه می رفتی تو چشمای من می موند به رات
ولی حالا نوبت من شده که از دو انتخاب
سومی رو بگیرم و برم برا همیشه خواب

سلام و صبح بخیر و حال و احوال / نشونی که هنوزم زنده ایم ما
تموم لحظه ها رو می فروشم / نباشم لحظه ای تنهای تنها
***
ولی انگار نمی شه
نمی شه عاشقی کرد
نمی شه بود و با عشق
همیشه زندگی کرد
***
صدای خنده های بچه ای ناز / وجودم رو دوباره مست کرده
ولی بوق سواری های بی روح / طلوع زندگی رو پست کرده
***
آره انگار نمی شه
نمی شه عاشقی کرد
نمی شه بود و با عشق
همیشه زندگی کرد

ساعت دیواری من دیگه تیک تیک نمی کرد
دونه ریختم پای جوجه ولی جیک جیک نمی کرد
واسه من کسی نمی خوند قصه ای موقع خواب
کسی تابم نمی داد وقتی نشستم روی تاب
آره تنــها شــده بودم و زمین و آسـمـون
نمی گفتن که برا ما یه دهـن آواز بخون
خدا هم مثل یه نارفیق از این قلب صبور
کینه ای به دل گرفت و رفت به سرزمین نور
پس منم چاقوی تیزی رو گرفتم با دو دست
آروم آروم فرو کردم توی قلبی که شکست

صدحیف خدا گفت به من آتش دوزخ
رنگ است و به آسانی اعجاب شود پاک
ورنه که گناهی نتوان کرد در این شور
هرگز نشود گل همه خونابه و این خاک
***
تا رحمت حق شامل درگاه حوا شد
آدم به تملق سر سجده به خدا کرد
ناگه که خدا آیه ی بخشش به هم آورد
قابیل خودش را ز در نور جدا کرد
***
هر میوه بخوردیم فراموش نکردیم
با میوه ی طغیان به زمین آمده انسان
اکنون که زمین خانه ی پرتاب و تب ماست
این بار بکن از سر شیطان کشی عصیان
***
از رحمتت ای بار خدای همه عالم
دیوانه ام و ساکت و لازنده و حیران
این بار به حرف من دیوانه بده گوش
از حکم همه بخشش خود باش پشیمان
***
از رحمت تو خوی پلیدش شده برنا
موجود چه انسان و چه حیوان و چه دیگر
امید به درگاه کرم تابع حد نیست
پس گیر کلامت که به این خاتمه بهتر

زدم به سیم آخر
چشمامو خون گرفته
تو روح من یه ابلیس
دوباره جون گرفته
***
نمی تونم دوباره
ببینمت کنارم
ممکنه دیوونه شم
چشاتو در بیارم

فرق منو یه کارگر
فرق خدا و بنده نیست
گدایی و فقر و نیاز
فقط برای خنده نیست
***
رنگ و نژاد و ملیت
طرح پلید آدماس
جنگ و ستیز و دشمنی
ادامه ی این ماجراس
***
دین جدایی کفره وٌ
حمله و غارت اشتباه
گریه برای یک شهید
با تفرقه می شه گناه
***
حصار و بشکن و بگو
آدما فرقی ندارن
همه با هم برابرن
شرقی و غربی ندارن

می خوام بگم آدمکا
بسه دیگه در به دری
قانون فردا اینه که
پرچم ننگو بدری
***
بسه دیگه سنت پوچ
حرفای تکراری و پست
بهتره زیر و رو کنی
هر چیز زشت و کهنه هست
***
قانون ما از این به بعد
قانون عشق و عظته
شیوه ی سنت شکنی
یه اوجه و یه قدرته
***
اگه می خوای روی زمین
واسه ی خودت خدا بشی
باید که از گذشته ها
دل بکنی ، جدا بشی

اینبار بگو حروف احساسم را
تا بودن من حقیقتی باشد یار
آنکس غم من براحتی فهمیده
از صحبت نا امید من شد بیمار
***
با فرقه ی شعر و شاعری هم پیمان
با موسیقی تاب و جهش هم آوا
روزی به سر درخت کیهان آمد
هر کس که شناخت شیوه ی بودن ما
***
تا نور شده دشمن هر ظلمت و جور
خوبست ولی ظلمت من پر نور است
هر کس بزند زمین همه تاریکیم
خاموش شود چرا که عبدی کور است
***
با هر نفسی که آمدی تا شب من
خواموش شو و دوای شب از من گیر
محروم کسی که ناله بر می دارد
ورنه که ز خاموش من گردد سیر

هر کجا می رم می بینم
آدماش همه یه جورن
خیلی روشن یا که تیره
خیلی بینا یا که کورن
***
هر جا میرم من می فهمم
آدما از هر نژادی
عشقو کشتن با یه مذهب
مذهب عشق زیادی
***
با ترانه گفته ام من
بسه دیگه رنگ افراط
من رسیدم تا ببینم
سهم عشقو توی حرفات
***
اما یا گفتی برا من
قصه ی شیرین و فرهاد
یا که از جنگ صلیبی
با چه شوری می زنی داد !

تولد
تولد
تولدم مبارک
***
اگه پرنده ها رو
به من هدیه می دادی
فقط برای این بود
بمونه از تو یادی
***
تولد
تولد
تولدم مبارک
***
اگه تو شبهای سرد
برای من می موندی
ترنه ی تولد
از شب تا صبح می خوندی
***
تولد
تولد
تولدم مبارک
***
اما حالا تو رفتی
از پیش من ستاره
واسه تولد من
میای پیشم دوباره ؟
***
گلم ، تویی شاپرک
غذام ولی بی نمک
تولد ، تولد
تولدم مبارک

میون تموم قصه های عالم
قصه ی تو بهترین حکایته یار
بهتره برا شنیدن حکایت
چشماتو نبندی و بمونی بیدار
***
شب و تاریکی و نفرت رو میدیدم
توی روزگار من خورشید نبودش
تنهایی شعر تموم طول عمرم
تا یکی اومد دل منو ربودش
***
من بی رمق کنار تنه ای خشک
چشمای من رو به آسمون اینجا
ولی یه رهگذر غریب دلبر
تو ببین نمی کنه چی کارا با ما
***
اولش با یه سلام خیلی آروم
آخراش گفتن از عشق پر صداقت
می گی هر چی گفتنی هست توی دنیا
می ری تا آخر جاده ی رفاقت
***
زل زدن توی چشای مست و آبیش
کار هر ثانیه ی چشای من بود
بودنش برای من همیشگی شد
باعث جداییمون فقط کفن بود

می نشینم خشک و خالی
لحظه های بی اثر در من
در این گودال پر روغن
پر از رنگ و سیاهی ها و نفرتها و ظلمتها
چنین بر ریشه ام می زدن
که شاید لحظه ای گویم
- مزن ، رفتم !

نا امیدم
نا امید از بودن شبهای با تو
نا امیدم
نا امید از زندگی کردن برا تو
راحتم بی تو ولی قلبم تو رو می خواد
نمی دونم
نمی دونم چرا از عمق فکرم هی صدا میاد :
ـ تو رو می خوام ، تو رو می خوام
تو رو می خوام ، تو رو می خوام !
