تبلیغات
آب و آینه


My writes


رزومه
یکشنبه 4 شهریور 1386

پیرو خط خزونم

میون این همه تقویم

آخرین جرعه ی بادم

تو بیابونای تحریم

***

بین نقشای یه تابوت

قطره قطره خود مرگم

صاعقه فصل عبوره

خوشه ی مست تگرگم

***

ساعت صفر قطارم

که علم دار یه رویاس

پر هیچم ، پر پوچم

مث انعکاس الماس

***

تازگی معجزه کرده

من خدا رو می فروشم

وسط شهر گوزنا

هنوزم ترانه پوشم




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ


فریاد ؛ ز یر خاک
پنجشنبه 4 مرداد 1386

آفتاب بی خیال

دختران پاپتی

دردهای مشترک

عشق های ساعتی

***

چشم های سرمه ای

شعر های بی خدا

شهر : شهر ابتذال

شهر آتش خانه ها

***

خاک را ویران کنیم

خاک بی وجدان شده

سمبل وحشی شدن

خواندن قرآن شده

***

روزها را بشکنیم

نور دیگر نور نیست

شارش خون درخت

مژده ی ساتور نیست




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 4 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ

وحی برهنه
جمعه 8 تیر 1386

مرا با عشق جمع برداری نکن

من بی جهت تر از آنم که احساس شوم ...




نوشته شده توسط رضا در جمعه 8 تیر 1386 و ساعت 11:06 ق.ظ


پایان
دوشنبه 4 تیر 1386

خدا که گریه می کنه

ستاره منفجر می شه

زمین به لرزه در می یاد

رودخونه هم کدر می شه

***

خدا که گریه می کنه

ترانه ها غزل می شن

فرشته ها میان پایین

به آدما خبر می دن

***

فرشته ها می گن که شب

داره می یاد به سمت ما

ثانیه زندونی می شه

تمومه دوره ی بقا

***

تمومه کار خوب و بد

تمومه آب و خاک و نور

همه جهان با آدماش

می شن یه جسم بی شعور




نوشته شده توسط رضا در دوشنبه 4 تیر 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ


غلیان پوچ
سه شنبه 22 خرداد 1386

برادران و خواهران

به این حقیر

که قصه های سربی اش ترانه شد

نشان دهید :

خمیر بودنی ،

لطیفه گفتنی

و آتشی که از زمان نبوده است . 

و شب که ناله می زند

( و شمر ضال و پست )

به حق که خرده ای بر آن نبوده است .




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 22 خرداد 1386 و ساعت 10:06 ق.ظ

فریاد سیاوش
سه شنبه 15 خرداد 1386

ببین تو این خرابه هم

آدمکا زیاد شدن

ستاره ها شکستن و

کلاغا باسواد شدن




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 15 خرداد 1386 و ساعت 11:06 ق.ظ

مرگ کبوتر ( در حال و هوای اشعار یغما )
سه شنبه 8 خرداد 1386

تیتر روزنامه ی امروزو ببین :

یه پسر جون داده لای آشغالا

یه پسر که اسمشو نمی دونن

ولی می دونن که گشنه بود شبا

***

یه پسر که آخر قصه ی شهر

می فروخته گل زشتی به همه

ولی حالا توی زندون بهشت

تا ابد مشغول بازی کردنه  




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 8 خرداد 1386 و ساعت 09:05 ق.ظ

من از تو ، تو از من
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386

گذر کن در من از من

تا من از تو

زندگی باشم .

من از تو خاک باشم

آب باشم

غرق در آکندگی باشم

و اکنون زرد ،

شاید سبز ،

شاید هم ...

اسیر درد سرخ بندگی باشم




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 و ساعت 06:05 ق.ظ

آخر دنیا
جمعه 14 اردیبهشت 1386

یکی بود ، فقط یکی بود :

اون خدا بود

قصه از قافیه انگاری جدا بود

نه ترانه مال ما بود

نه ستاره

نه خدا ...

خدا برای مردم بی سر و پا بود !




نوشته شده توسط رضا در جمعه 14 اردیبهشت 1386 و ساعت 04:05 ق.ظ

راه حل
شنبه 8 اردیبهشت 1386

اینجا هوای خوش

پیدا نمی شود

فکر و خیال ما

زیبا نمی شود

***

وامانده ایم و سرد

خشکیده در بهار

زخمی که می کشد :

تکرار روزگار

***

می ترسد این سخن

از نامه های خواب

می جوید این ضمیر

آوازه های ناب

***
دنیای بی غبار

شد آرزوی من

ای کشتی غریب

حرفی دگر بزن !




نوشته شده توسط رضا در شنبه 8 اردیبهشت 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ

حکایت
چهارشنبه 29 فروردین 1386

شعرای جهان همیشه دم از شهری می زدند که رنگی دگر داشت و نیکی در آن تنفس می شد . در ادبیات خودمان زیاد است از این مدینه های فاضله که « پشت دریا شهریست » های متعددی را از دیدگاه شعرای ما بوجود آورده . حال بر آن شدم مدینه ی فاضله ی خود را که « خرابه آباد » نام دارد توصیف کنم . شهر من شهر رویایی نیست ، شهری است که قرار بود رویایی باشد و ما آنرا فدای حیوانیت خود کردیم ! این دیار حقیقتی است که با آن زندگی می کنیم .

*********************************** 

حکایت ای قوم

بس ناجوانمردانه سرد است و

آگاهان می دانند :

حرف مرد یکی است .

اینجا

چشم ها همیشه باز

و چه بسته می نماید

و چه سرد ...

اینجا

ستاره ها دعوا می کنند

شاید شهابی سقوط کند ،

تمام شود

و دیگر هیچ ...

اینجا

آب می دهند به بز

ترانه می سراید برای علف

و عاشق و زاهد

در یک صف نماز می خوانند .

اینجا

سوال ، بی سوال

( و شاید جواب ، بی جواب ) ،

طوطی ها خنجری دارند

 به نام قلم

و سخن درویشان تغییر نمی کند

همان است که بود .

اینجا

آرامگاه ابدی نور و خاک است

و می گویند :

نور و خاک دوباره متولد می شوند

و داستان دوباره آغاز می گردد ...

روز از نو ، روزی از نو !




نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 29 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ


نبودن
سه شنبه 21 فروردین 1386

من افتاده تو چنگال درختا

نمی تونم گریه باشم

من بی رحم پلید که سایه دارم

نمی تونم سایه باشم

آره من هیـچم و بارون

به محبت منو فهمید

آره بی وسوسه ، بی حوصله بارید




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 21 فروردین 1386 و ساعت 03:04 ق.ظ

روح سهراب
سه شنبه 14 فروردین 1386

ساعت صفر به مهمانی سهراب آمد

دل بی حوصله ام که شب فراموشش شد

ناجوانمرد نشد ، به انتها رفت که شعر

شب او به غم نشاند و گرم آغوشش شد

***

بازی سرسره را به آسمان داد که هیچ

در هیاهو سرکی به حوض پر عرفان زد

ناز سهراب که دل محو تعابیرش شد

قلمی داد به من ، دست به این عصیان زد !




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 14 فروردین 1386 و ساعت 09:04 ق.ظ

حال من در ساعت
یکشنبه 12 فروردین 1386

گنه کردم

گنه کردم ...

چه بی دردم

چه خوشحالم 

مبین حالم

گنه کارم !

تو می دانی ( خدایا ) حال ما را

تو می گویی همه احوال ما را

منم دیوانه ای اَر تو

بخواهی بهترینم من

گنه کردم

گنه کارم

مبین حالم

گنه کارم !




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 03:04 ق.ظ

شاید هیچ
شنبه 26 اسفند 1385

شهر ما شهر اقاقیها بود

خانه ها زیبا بود

و در این زیبایی

شهر مسجد هم داشت !

قصه تکراری شد :

دل ما آبی بود

سنبل بی باری شد ...

دردهای گل میخک به بلندای زمان زرد شدند

شاه : یک روبه زشت

نوکران مرد شدند

شهر از رنگ عدم ویران شد

ویران تر

بی دردی ، جامه ی خاکستری مردم بی ایمان تر

آری

این شهر دگر شهر نبود !

یک کابوس...

یک سلول ...

شاید هیچ ....

شهر از دشت عدم تا دم دروازه ی رنگ ، به سیاهی تر شد

روز افتاد به چاه

قمر آزادی ، آذر شد !

 




نوشته شده توسط رضا در شنبه 26 اسفند 1385 و ساعت 12:03 ب.ظ


برده
یکشنبه 6 اسفند 1385

ما همه بازیچه ی دستای نامرئی شدیم

برده ی اندیشه های ناگزیر کی شدیم ؟

***

از چه ارگانی برای ما هدف تنظیم شد ؟

سهم ما از زندگی خاموشی تقویم شد

***

ما همه سرباز جنگ گرگ و روباهیم و بس

خشم ما زندونی سلول تکرار عبس

***

می زنه خنجر به زخم برده این شبهای سرد

زندگی ، سرگیجه ای در برهه ی دنیای سرد !




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 6 اسفند 1385 و ساعت 03:02 ق.ظ


هزار و یک درد
چهارشنبه 25 بهمن 1385

باز می بینم کسی در راه می میرد

و نوری از سیاهی وهم می گیرد

و باران قصه می گوید

که اینجا شهر ساعت هاست ،

و احساس غریب من

اسیر درد عادت هاست .




نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 25 بهمن 1385 و ساعت 05:02 ق.ظ

اتصال
سه شنبه 17 بهمن 1385

الهام می شود گاهی به من

خرده ای از آن بالا ها

گاهی خدا قهر می کند با من و

شاید با همه آدمها

و دلش آشتی می خواهند

و عشق ...

و شعر :

تنها نقطه اتصال

و نور :

تنها هدیه ی ماندگار !




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 17 بهمن 1385 و ساعت 10:02 ق.ظ

خون و خاک
شنبه 7 بهمن 1385

ببین ننگ و دین چگونه پیوند خوردند

ببین چگونه عابروی علی را بردند

همانهایی که اصحاب اصیل نبی بودند

ببین چه آسان دل بچه هایش آزردند

***

ببین بی رحمی کوچه های شهر اجداد را

ببین پـرنــده هـای خونـیـن آزاد را

سری که به روی نیزه ها لبخند می زند

ببین نفرین نمیکند این خرابه آباد را




نوشته شده توسط رضا در شنبه 7 بهمن 1385 و ساعت 04:01 ق.ظ


شاید خاکستری
جمعه 6 بهمن 1385

ببین رنگ پلیدی ها سفیدی شد

و باران هم اسیدی شد

دگر قرآن به روی نیزه ها آمد *

خدا داند

چه باید کرد !

....................................................

* : می گویند وای به روزی که تباهی جامه ی حقیقت بپوشد و وای بر قومی که مردمانش پیرو جاهلیت دین مابانه باشند .




نوشته شده توسط رضا در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 04:01 ق.ظ

خاک ، آبی ، سرد ، روشن
جمعه 22 دی 1385

باز انسان

با ترانه ... !

توی جنگلهای ویران

نور ، امید ، از سر رود

می پرد احساس ایمان

خاک ، آبی ، سرد ، روشن

نغمه ی بازی که رقصید

در پس این روز غمگین

آسمان شو :

جای خورشید !




نوشته شده توسط رضا در جمعه 22 دی 1385 و ساعت 08:01 ق.ظ

و اما تو - تقدیم به پسری که تنها می جنگد
یکشنبه 10 دی 1385

من گاه و بی گاه به تو فکر می کنم

من خواه ناخواه به تو فکر می کنم

من فکر می کنم دستت را داده ای به من

من می بوسمت و آنگاه به تو فکر می کنم

***

من عشق می کنم با یاد حرف های تو

من حرف می زنم با عمق دردهای تو

من حس می کنمت ، می بینتم عزیز

من درک می کنم پژمردن گلبرگهای تو

***

( ادامه دارد ... اما سر نباید گفت ! ) 




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 10 دی 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ

اصل مطلب
سه شنبه 5 دی 1385

شعر ، قافیه نیست

شعر یک بوسه ی نرم

از لب سربی یک کودک بی حوصله است

شعر ، قافیه نیست




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 08:12 ق.ظ

زانو بزن
یکشنبه 3 دی 1385

زانو بزن تقدیر

من مرد بی دردم

زانو بزن کوچه

من عابری سردم

***
زانو بزن ای نور

من تا ابد کورم

زانو بزن آدم

من از خدا دورم

***

زانو بزن اتمام

من خط پایانم

زانو بزن شیطان

من شرم انسانم

***

زانو بزن ای کوه

من منجی بادم

زانو بزن دیوار

من روح آزادم




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 3 دی 1385 و ساعت 02:12 ق.ظ


خالی تر از هیچ
یکشنبه 3 دی 1385

قسم

به باطن سپید خاک

امروز من

خالی تر از هیچ ام !




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 3 دی 1385 و ساعت 02:12 ق.ظ

بی لیاقت
پنجشنبه 30 آذر 1385

از قله های درد

آید صدای شعر

من بی نصیبم از

حال و هوای شعر

***

من غرق در خیال

او مانده در کویر

او شاعری سپید

من در خودم اسیر

***
من بی ترانه ام

جا مانده از بهار

من ساکتم هنوز

او نبض روزگار

***

از بیت آخرین

بشنو حکایتم

من بی لیاقتم

من بی لیاقتم




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 30 آذر 1385 و ساعت 10:12 ق.ظ

قلم
شنبه 20 آبان 1385

این قلم امید من بوده هنوزم هست

شعله ی تردید من بوده هنوزم هست

لحظه ی نالیدن جوهر به روی برگ

ساعت تمجید من بوده هنوزم هست

***

بودنم مرز عدم بوده هنوزم هست

خالق من این قلم بوده هنوزم هست

مرگ و دل کندن از احساس قلم در مشت

تعنه ی بی جای غم بوده هنوزم هست 




نوشته شده توسط رضا در شنبه 20 آبان 1385 و ساعت 04:11 ق.ظ

جیرجیرکها
پنجشنبه 13 مهر 1385

گاهی اوقات صدای جیرجیرکها الها بخش است

( ما که از همه چیز محرومیم )

***

صدای جیرجیرکا رو می شنوم

انگاری برای ما داد می زنن

تو سیاهیای شهر مرمری

حرف انکارو چه آزاد می زنن

***
شده از عمق دل برگای سبز

یا که از سقف درخت بی خیال

می گن از شلوغیای شهر تو

یا که از خلوت حرفای محال

***

یاد مردمای بی ریا بخیر

که همه دم از رهایی می زدن

ولی حیف مثل همین جیرجیرکا

آخرش طرح جدایی می زدن

***

یاد آدمای بی نقش و نگار

که از این دردا جدا شدن بخیر

یاد جیرجیرکای باغ خدا

که همه مال خدا شدن بخیر




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 13 مهر 1385 و ساعت 09:10 ق.ظ


قرص ویتامین - هزار جمله بی انتها ، یک جمله پایان
پنجشنبه 13 مهر 1385

اگر وجود داری ، با من بخوان

وگر وجودی نیست ؛

با من بمان !




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 13 مهر 1385 و ساعت 09:10 ق.ظ

با من بخوان
پنجشنبه 13 مهر 1385

سازها بشکسته اند

نوبت خواندن شده

رفتنی در کار نیست

قصه ی ماندن شده

***

ماندن و گفتن ز راه

ماندن و رفتن به نور

یا که گفتن بایدت

یا که خفتن جای گور




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 13 مهر 1385 و ساعت 09:10 ق.ظ

تن تکراری این قافیه ها
یکشنبه 2 مهر 1385

اشتباهم اینجاست

که هنوزم که هنوز

قصه ی قافیه و شعر و شراب و شه و شور

می زند بر سر من

حال که من بی کس و دور

قافیه ‌؛

از سر من دست بکش

- ثانیه ها نامردند

می روند و من اسیرم به خیالی آرام

قصه پر پایان باد

که بمی رد اوهام

همپیمان ؛

با من باش

آری من قافیه را می گردم

اما حیف

ننوشتند خدا می خواهد

به منی در تکرار

ندهد قافیه را

ندهد با اصرار




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 2 مهر 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ


حراس یک سوال
جمعه 31 شهریور 1385

اکنون که بستنی درون دست من جرقه می زند

به یاد مادری که میدهد به بچه اش عبس

به جای شیر و نان و پسته و خوراک

افتادم

به یاد کودکی که می رود

بسوی آنکسی که می خورد هلو

و می کند حوس

که ای خدا : منم هلوی آبدار آن نفر

می خواهم

ولی چه می شود در این عبور پست

برای مردمان قصه کرد ؟




نوشته شده توسط رضا در جمعه 31 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ

تمنا
سه شنبه 28 شهریور 1385

ای خدا

داری صدای برده ای کز عمق شب خواند تو را

ای خدا ، من هستم آن تنهاترین

نامه ی دارم برایت

محتوایش این زمین

ننگ و کفر و جنگ و وحش و اشک و خون

کار انسانها : جنون !

پس کجایی ؟

پس کجایی ؟

تا به کی باید بمانم تا سری اینجا بیایی

پس مروت مال کیست ؟

رحمت جانانه چیست ؟

تا به کی تصویر های نا به جور قصه ی شهر شلوغ

می رود در ذهن بی تاب زمان

ای خدا

پس کو ضمانت هایمان ؟

آری ، بیا

قهری ؟ چرا ؟

با نماز مردم بی دین چرا قهری ؟

چرا با تعنه ی شیرین

چرا قهری ؟

ولی ...

آری که تو با خنده ی ناپاک نامردان چنان قهری

که آسان می شود قید تو را

از ریشه بر هم زد

خدایا آشتی !

اینبار

نباید در پس انکار ماتم زد

خدایا باز هم می خوانمت

من هستم :

آن برده !

بگویم بی پس و پرده

که من می خواهمت باز آیی از بالا

بیایی پیش ما ، اینجا

بیایی پیش ما

اینجا




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 28 شهریور 1385 و ساعت 10:09 ق.ظ


گلایه
یکشنبه 26 شهریور 1385

تو خدا رو می فروشی

به تن عشق و ترانه

به غرور سنگ و خورشید

چه نیازی به بهانه

***

تو خدا رو می فروشی

به سلام زشت سایه

به نماز داغ شیطان

اینه آخرین گلایه :

***

آره حس عطر بارون

واسه ما فقط سرابه

شایدم تو راه آبی

جای پای ما خرابه




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 02:09 ق.ظ

خدا و انگور
یکشنبه 26 شهریور 1385

ما از هم دوریم

شاید هم دورتر

نمی دانم چرا تقدیر می خواهد

ما مزه ی خدا را نچشیم

هر بغض

هر قهقهه

و هر آرزو

یک دانه است از یک انگور

که ما از حس آن دوریم

شاید هم دورتر

نمی دانم چرا تقدیر می خواهد

ما مزه ی خدا و انگور را نچشیم




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 02:09 ق.ظ


آغاز بی آغاز
یکشنبه 26 شهریور 1385

آغاز بی آغاز من

حرفی بزن ، حرفی بزن

ای ماجرا در خشت تو

لب باز کن بهر سخن

ای دل تو فردا رو بگوی

جا پای صحبت ها گذار

آغاز من پایان چرا

غم نامه را تنها گذار




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 02:09 ق.ظ


تحول
پنجشنبه 2 شهریور 1385

شاید از تغییرات وبلاگ تعجب کرده باشید . در توضیح این مسئله می توانم بگویم که این تغییرات حاصل تغییراتی در افکار من و تحول در دید من نسبت به برخی مسائل است .

توضیح در مورد این تغییر فکر کمی دشوار و البته ( به نظر من )  بی فایده می باشد ! پس برای آن دسته از بازدیدکنندگان که در مورد طرز فکر جدید من سوال برایشان بوجود آمده به گفتن یک جمله بسنده می کنم :




نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 2 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ

باور نمی کنم
سه شنبه 30 خرداد 1385

اول قصمونه تو می خوای به آخر برسه

می گی برو آخه چطور دلم به باور برسه

که شبنشینی های من با تو تموم می شه یه روز

تمومه حرفهایی که گفتیم و به یادمه هنوز

می گی برو ولی نمی شه دل برید از اون چشات

بازم اگه می رفتی تو چشمای من می موند به رات

ولی حالا نوبت من شده که از دو انتخاب

سومی رو بگیرم و برم برا همیشه خواب




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 30 خرداد 1385 و ساعت 04:06 ق.ظ

نمی شه
چهارشنبه 24 خرداد 1385

سلام و صبح بخیر و حال و احوال / نشونی که هنوزم زنده ایم ما

تموم لحظه ها رو می فروشم / نباشم لحظه ای تنهای تنها

***

ولی انگار نمی شه

نمی شه عاشقی کرد

نمی شه بود و با عشق

همیشه زندگی کرد

***

صدای خنده های بچه ای ناز / وجودم رو دوباره مست کرده

ولی بوق سواری های بی روح / طلوع زندگی رو پست کرده

***

آره انگار نمی شه

نمی شه عاشقی کرد

نمی شه بود و با عشق

همیشه زندگی کرد




نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 24 خرداد 1385 و ساعت 03:06 ق.ظ

عاقبت من
چهارشنبه 17 خرداد 1385

ساعت دیواری من دیگه تیک تیک نمی کرد

دونه ریختم پای جوجه ولی جیک جیک نمی کرد

واسه من کسی نمی خوند قصه ای موقع خواب

کسی تابم نمی داد وقتی نشستم روی تاب

آره تنــها شــده بودم و زمین و آسـمـون

نمی گفتن که برا ما یه دهـن آواز بخون

خدا هم مثل یه نارفیق از این قلب صبور

کینه ای به دل گرفت و رفت به سرزمین نور

پس منم چاقوی تیزی رو گرفتم با دو دست

آروم آروم فرو کردم توی قلبی که شکست




نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 17 خرداد 1385 و ساعت 08:06 ق.ظ

عصیان
یکشنبه 14 خرداد 1385

صدحیف خدا گفت به من آتش دوزخ

رنگ است و به آسانی اعجاب شود پاک

ورنه که گناهی نتوان کرد در این شور

هرگز نشود گل همه خونابه و این خاک

***

تا رحمت حق شامل درگاه حوا شد

آدم به تملق سر سجده به خدا کرد

ناگه که خدا آیه ی بخشش به هم آورد

قابیل خودش را ز در نور جدا کرد

***

هر میوه بخوردیم فراموش نکردیم

با میوه ی طغیان به زمین آمده انسان

اکنون که زمین خانه ی پرتاب و تب ماست

این بار بکن از سر شیطان کشی عصیان

***

از رحمتت ای بار خدای همه عالم

دیوانه ام و ساکت و لازنده و حیران

این بار به حرف من دیوانه بده گوش

از حکم همه بخشش خود باش پشیمان

***

از رحمت تو خوی پلیدش شده برنا

موجود چه انسان و چه حیوان و چه دیگر

امید به درگاه کرم تابع حد نیست

پس گیر کلامت که به این خاتمه بهتر




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 14 خرداد 1385 و ساعت 11:06 ق.ظ

زدم به سیم آخر
یکشنبه 14 خرداد 1385

زدم به سیم آخر

چشمامو خون گرفته

تو روح من یه ابلیس

دوباره جون گرفته

***

نمی تونم دوباره

ببینمت کنارم

ممکنه دیوونه شم

چشاتو در بیارم




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 14 خرداد 1385 و ساعت 10:06 ق.ظ

سنت شکنی ( شعار من در تمام زندگی همین بود و بس )
جمعه 5 خرداد 1385

می خوام بگم آدمکا

بسه دیگه در به دری

قانون فردا اینه که

پرچم ننگو بدری

***

بسه دیگه سنت پوچ

حرفای تکراری و پست

بهتره زیر و رو کنی

هر چیز زشت و کهنه هست

***

قانون ما از این به بعد

قانون عشق و عظته

شیوه ی سنت شکنی

یه اوجه و یه قدرته

***

اگه می خوای روی زمین

واسه ی خودت خدا بشی

باید که از گذشته ها

دل بکنی ، جدا بشی




نوشته شده توسط رضا در جمعه 5 خرداد 1385 و ساعت 09:05 ق.ظ

آدما فرقی ندارن
جمعه 5 خرداد 1385

فرق منو یه کارگر

فرق خدا و بنده نیست

گدایی و فقر و نیاز

فقط برای خنده نیست

***

رنگ و نژاد و ملیت

طرح پلید آدماس

جنگ و ستیز و دشمنی

ادامه ی این ماجراس

***

دین جدایی کفره وٌ

حمله و غارت اشتباه

گریه برای یک شهید

با تفرقه می شه گناه

***

حصار و بشکن و بگو

آدما فرقی ندارن

همه با هم برابرن

شرقی و غربی ندارن




نوشته شده توسط رضا در جمعه 5 خرداد 1385 و ساعت 09:05 ق.ظ


رنگ افراط
سه شنبه 2 خرداد 1385

هر کجا می رم می بینم

آدماش همه یه جورن

خیلی روشن یا که تیره

خیلی بینا یا که کورن

***

هر جا میرم من می فهمم

آدما از هر نژادی

عشقو کشتن با یه مذهب

مذهب عشق زیادی

***

با ترانه گفته ام من

بسه دیگه رنگ افراط

من رسیدم تا ببینم

سهم عشقو  توی حرفات

***

اما یا گفتی برا من

قصه ی شیرین و فرهاد

یا که از جنگ صلیبی

با چه شوری می زنی داد !




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 2 خرداد 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ


خاموشی
سه شنبه 2 خرداد 1385

اینبار بگو حروف احساسم را

تا بودن من حقیقتی باشد یار

آنکس غم من براحتی فهمیده

از صحبت نا امید من شد بیمار

***

با فرقه ی شعر و شاعری هم پیمان

با موسیقی تاب و جهش هم آوا

روزی به سر درخت کیهان آمد

هر کس که شناخت شیوه ی بودن ما

***

تا نور شده دشمن هر ظلمت و جور

خوبست ولی ظلمت من پر نور است

هر کس بزند زمین همه تاریکیم

خاموش شود چرا که عبدی کور است

***

با هر نفسی که آمدی تا شب من

خواموش شو  و  دوای شب از من گیر

محروم کسی که ناله بر می دارد

ورنه که ز خاموش من گردد سیر




نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 2 خرداد 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ


تولدم مبارک
شنبه 23 اردیبهشت 1385

تولد

تولد

تولدم مبارک

***

اگه پرنده ها رو

به من هدیه می دادی

فقط برای این بود

بمونه از تو یادی

***

تولد

تولد

تولدم مبارک

***

اگه تو شبهای سرد

برای من می موندی

ترنه ی تولد

از شب تا صبح می خوندی

***

تولد

تولد

تولدم مبارک

***

اما حالا تو رفتی

از پیش من ستاره

واسه تولد من

میای پیشم دوباره ؟

***

گلم ، تویی شاپرک

غذام ولی بی نمک

تولد ، تولد

تولدم مبارک

 




نوشته شده توسط رضا در شنبه 23 اردیبهشت 1385 و ساعت 07:05 ق.ظ

نمی دونم !
یکشنبه 17 اردیبهشت 1385

نا امیدم

نا امید از بودن شبهای با تو

نا امیدم

نا امید از زندگی کردن برا تو

راحتم بی تو ولی قلبم تو رو می خواد

نمی دونم

نمی دونم چرا از عمق فکرم هی صدا میاد :

ـ تو رو می خوام ، تو رو می خوام

تو رو می خوام ، تو رو می خوام !




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:05 ب.ظ

مزن ، رفتم
یکشنبه 17 اردیبهشت 1385

می نشینم خشک و خالی

لحظه های بی اثر در من

در این گودال پر روغن

پر از رنگ و سیاهی ها و نفرتها و ظلمتها

چنین بر ریشه ام می زدن

که شاید لحظه ای گویم

- مزن ، رفتم !




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:05 ب.ظ

حکایت
یکشنبه 17 اردیبهشت 1385

میون تموم قصه های عالم

قصه ی تو بهترین حکایته یار

بهتره برا شنیدن حکایت

چشماتو نبندی و بمونی بیدار

***

شب و تاریکی و نفرت رو میدیدم

توی روزگار من خورشید نبودش

تنهایی شعر تموم طول عمرم

تا یکی اومد دل منو ربودش

***

من بی رمق کنار تنه ای خشک

چشمای من رو به آسمون اینجا

ولی یه رهگذر غریب دلبر

تو ببین نمی کنه چی کارا با ما

***

اولش با یه سلام خیلی آروم

آخراش گفتن از عشق پر صداقت

می گی هر چی گفتنی هست توی دنیا

می ری تا آخر جاده ی رفاقت

***

زل زدن توی چشای مست و آبیش

کار هر ثانیه ی چشای من بود

بودنش برای من همیشگی شد

باعث جداییمون فقط کفن بود




نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:05 ب.ظ

Desined By Mohamad + Alireza